تبليغاتX
Diamond in the Dark

Diamond in the Dark


خدا حافظ بلاگ‌فا

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389 18:9 با قلم مهرداد |


نه به خاطر آفتاب،
نه به خاطر ِ حماسه،
به خاطر ِ سايه‌ي بام ِ كوچكش،
به خاطر ِ ترانه‌اي كوچك‌تر از دست‌هاي تو؛


نه به خاطر ِ جنگل‌ها،
نه به خاطر ِ دريا،
به خاطر ِ يك برگ،
به خاطر ِ يك قطره روشن‌تر از چشم‌هاي تو؛


نه به خاطر ِ ديوار‌ها،
به خاطر ِ يك چَپَر،
نه به خاطر ِ همه انسان‌ها،
به خاطر ِ نوزاد ِ دشمن‌اش شايد؛


نه به‌ خاطر‌ ِ دنيا،
به خاطر ِ خانه‌ي تو،
به خاطر ِ يقين‌ ِ كوچك‌ات،
كه انسان، دنيايي است.


به خاطر ِ آرزوي ِ يك لحظه‌ي من كه پيش تو باشم،
به خاطر ِ دست‌هاي كوچك‌ات در دست‌هاي بزرگ ِ من،
و لب‌هاي بزرگ ِ من، بر گونه‌هاي بي گناه ِ تو،
به خاطر ِ پرستويي در باد،
به هنگامي كه تو هلهله مي كني،
به خاطر ِ شبنم‌اي بر برگ،
هنگامي كه تو خفته‌اي،
به خاطر يك لب‌خند،
هنگامي كه مرا در كنار خود ببيني؛


به خاطر ِ يك سرود،
به خاطر ِ يك قصه در سردترين ِ شب‌ها،
تاريك‌ترين شب‌ها،
به خاطر ِ عروسك‌هاي تو،
نه به خاطر ِ انسان‌هاي بزرگ،
به خاطر ِ سنگ‌فرشي كه مرا به تو مي‌رساند،
نه به خاطر ِ شاه‌راه‌هاي دور‌دست؛


به خاطر ِ ناودان،هنگامي كه مي‌بارَد،
به خاطر ِ كندو‌ها و زنبورهاي كوچك،
به خاطر ِ جار ِ بلند ِ اَبر،
در آسمان ِ بزرگ ِ آرام؛


به خاطر ِ تو،
به خاطر ِ هر چيز ِ كوچك و هر چيز پاك،
به خاك افتاده‌اند!


به ياد آر!

عمو‌هايت را مي‌گويم ؛ از مرتضي سخن مي‌گويم...


------------------------
پ.ن1: ده سال پیش در خرداد ماه مرگ، سرانجام سر در پی احمد شاملو گذاشت و او را با خود برد و چنین بود که از آن زمان شعر ایران یتیم ماند.

پ.ن2:ده سال گذشت:نه ، باورمان نیست که بامداد ظلمات نُه توی میهنمان، هم او که اعجاز کلامش، تحمل زندان را برای یک نسل آسان نمود و می نمایاند، بسوده ترین کلام را دوست داشتن دانست و تابانید در یاس آسمان ها، امید ستارگان را، شاعر همراه شکنجه ها در کمیته مشترک، اوین، اتاق تمشیت و سپیده دم خونینکاشفان فروتن شوکران در روزگاری که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون است،کوچ ابدی آغازیده



+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389 22:44 با قلم مهرداد |


من در روزگاري تيره زندگي ميكنم

در روزگاري كه

سخن گفتن ساده، نشان بيخردي است

و پيشاني بي چين

نشان بي تفاوتي

آري

آنكه ميخندد، خبر فاجعه را دريافت نكرده است.....

برتولت برشت

----------------------------

پ.ن1: و وقتي دو نفره ميخنديم، چقدر شبيه دلقك ها ميشويم... چه ابله هستيم

پ.ن2:راستي كه به دوراني سخت ظلماني عمر ميگذرانيم

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389 23:31 با قلم مهرداد |


برايم غير قابل باور بود. انتظارش را اصلن نميكشيدم. ميدانستم روزي اينگونه خواهد شد؛ اما هرگز فكرش رو هم نمي كردم كه اينطوري بشه... حتي شراب و سيگار هاي پي در پي هم امشب به باور اين موضوع  كمكم نمي كنه.... فروغ راست ميگفت:

این جهان پراز صدای حرکت پاهای مردمانيست

که همچنان که تو را میبوسند

در ذهن خود

طناب دارت را میبافند.

-------------

- دوست نداشتم پس از مدتها اينگونه شروع كنم...

- داشتن دوستي كه ساعت 4 شب به آدم آرامش بده خيلي شانس بزرگي ميخواد... دوستي كه تا حال نديدي، اما تونستي بارها احساسش كني. مخصوصن امشب.... اميدوارم بتونم جبران كنم

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389 3:43 با قلم مهرداد |


و انسان

درك نكرد راز گل سرخ را

و درد آغاز گشت...

به اين سادگي

دشوار ترين واژه ها

            ساخته ميشوند.

و به دشواري

رشته هاي گسسته

به هم ميرسند

            بل بعيد

و انسان واژه اي ساخت

            بنام درك

و ساده ها و دشوار ها را

درك نكرد

و خودش را

            و دردي دوباره

                        و دوباره...

و خونين ترين صحنه ها را آفريد

            به مانند پروردگار

            واژه هاي جديد آفريد

            به مانند صحنه هاي خونين

و با دهان خون آلود

آنها را به صفحه ي سفيد كاغذ ها

                                    تف كرد

                                    و صفحه ها خونين شد

                                    و كلمات جديد

                                    بر روي كاغذ نقش بست

                                    با آب دهان خونين انسان

                                    و شايد

                                                تكه دندان شكسته اي هم زينتش داد

و كلمات جديد

            هر روز

                        كثيفتر

                                    زاده شدند

و انسان

            عاشق اين آواها

عشق ورزيد به كلمات

و گاه برخي واژه ها را

                        زيبا ساخت

                        و برخي

                        نجس گشتند...

و روابط نيز آغاز شد

                        زيبا- زشت – نجس

و در پايان هر رابطه

            واژه اي جديد...

                        سوء تفاهمي جديد...

                        به مانند

                                    من

                                                و

                                                            تو...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین 1389 23:57 با قلم مهرداد |


۱۴۹۵۰۰۰۰۰ کیلومتر مانده به خورشيد، در بياباني داغ، در انتظار ذره اي برف، دلمان گرفت... مردي در زير درختي دراز كشيده بود، بي آنكه به ريشه هاي از خاك بيرون زده ي درخت توجه اي كرده باشد. زني در زير درختي ديگر در آغوش ريشه هاي از خاك بيرون زده ي درخت، خود ارضايي ميكرد. مردي باكره، از باكره گيِ روح خود در عذاب بود و در صحرايي در آفريقا برف سياه ميباريد... و ما در ۱۴۹۵۰۰۰۰۰ کیلومتري خورشيد تصميم به حركت گرفتيم. در جاده اي كه به خورشيد ميرسيد.در جاده اي که احتمال ميداديم به خورشيد برسد. در بياباني داغ. راه پر بود از لاشخورها و استخوان اسبهاي مرده كه در عمر خود جز كالسكه ي مخصوص حمل جنازه نكشيده بودند. سوراخهاي روي جمجمه شان كه زماني جاي چشمانشان بود، اين را ميگفتند... چاهاي آب زيادي در ميانه ي راه بود، اما هيچ كدام آبي براي نوشيدن نداشتند... تنها ميتوانستي به نتهاي موسيقي قرقره ي چاه گوش دهي... بدون اينكه تشنه باشي. در آن بيابان تشنه گي معنا داشت. هنوز آنقدر داغ نبود، زيرا هنوز ۱۴۹۵۰۰۰۰۰ کیلومتر به خورشيد مانده بود...

و به يك دو راهي رسيديم. نميدانستيم از كدامين سو برويم... تصميم گرفتيم جدا شويم... تصميم گرفتيم... مردي كه در زير سايه درخت خوابيده بود بيدار شد. و آن زن ارضا شده بود. اما آن مرد باكره، هنوز از باكره گي روح خود در عذاب بود. در آفريقا گرسنگي باريد.... راه مان جدا شد. به يك مقصد واحد. قرار شد هركه زودتر رسيد آن يكي را خبر دار كند كه خورشيد چطور جايي است. اين طور تصميم گرفته بوديم. بعد دوراهي مناظر فرق كرد... از چاهها آب گوارا بيرون مي آمد، بي موسيقي، اما بر تشنگي ام غلبه نمي كرد. اما هم چنان ميشد در آسمان لاشخور ها ديد، و البته كالسكه هاي مخصوص حمل جنازه با اسبهاي زنده و سر و حال. در انتظار جنازه اي...

مردي كه در زير سايه درخت دراز كشيده بود، اينك بيدار شده بود و ميخواست آن درخت را قطع كند تا براي زمستان خود هيزم تهيه كند. بي آنكه هيچ توجه اي به ريشه هاي بيرون زده از خاك ِ آن درخت كرده باشد. آن زن خود را از درخت آويخت. مردي كه از باكره گي روح خود در عذاب بود، فاحشه شد. در آفريقا كودكان خوراك امپراتور مرگ شدند. و من پس از ماه ها سفر پس از عبور از بيابان ها و جنگلهاي مختلف با اينكه هنوز ۱۴۹۵۰۰۰۰۰ کیلومتر با خورشيد فاصله دارم، در جاده اي كه برف ميبارد، دلم گرفت... اينك كجاست؟ آيا به خورشيد رسيده؟؟ خبري ازش نيست....

Wish you where Here….

Wish you where Here….

Wish you where Here….

Wish you where Here….

Wish you where Here….

Wish you where Here….

Wish you where Here….

Wish you where Here….

Wish you where Here….

Wish you where Here….

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388 23:27 با قلم مهرداد |


- آيا نمي فهمی که فاجعه بزرگتر از آن است که بتوان برايش تاسف خورد؟

- فاجعه بزرگتر از آن است که بتوان برایش تاسف خورد...

- All in All it`s just another break in the wall...

- Hey you, can you help me to carry the stone?

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388 0:44 با قلم مهرداد |


امروز کودکی به دنیا آمد. مهم نیست کجا در کجای این کره ی خاکی و چه زمانی از زمان ما آدیمزاد ها... مهم نیست پدر و مادرش چه کسانی هستند... مهم نیست پسر است یا دختر. مهم اینست که كودکی به دنیا آمده. این نامه از طرف من، از طرف فردی که سالها پیش وضعیت او را داشتم، به آن کودک است. در واقع میخواهم بهش بگم که پای به کجا گذاشته و قرار است با چه کسانی هم سیاره ای بشه! در واقع از این هم سیاره ای هام خیلی دلم پره... اینا رو براش مینویسم تا شاید... تا شاید... تا شاید بیخودی گریه نکنه و اشکاش رو برای زمانی که بزرگ میشه نگه داره...

از این کمبود انسانیت خیلی در عذابم...

 ---------------------------

سلام نوزاد...

خوش آمدی به این کره ی خاکی. به این کره ای که پر از جانور هایی است که اسمشون آدمی زاده! جانور هايي مثل من... یکم بزرگتر بشی بیشتر با اینا آشنا میشی. فعلا نیاز نیست زیاد فکرت را مشغول آنها بکنی. فعلا تو توی دنیا کودکی هستی... دنیایی که همه ی افرادش یه جور گریه میکنند. واسه یه چیز گریه میکنند...زبونشون یکیه... و همه شون یه جور سیر میشند...  تا وقتی بهت میگن بچه شاد باش... چون توی دنیایی هستی که همه اعضاش(یعنی همه ی بچه ها) یه جورند... چند سال بعد بزرگ میشی. اونوقت واست يه اسم انتخاب ميكنند و تو رو با اون اسمت صدا میکنند. شاید اسمت رو بزارند محمد و یا مریم و یا موسی... بزرگتر که شدی آقا و یا خانم صدات میکنند و یا شاید خودت از لقبی که بهت می دند خوشت نیاد و بخواهی که اونیکی باشی...بزرگتر که شدی بهت یاد میدند که به چه زبونی صحبت کنی... رنگ چشات شاید سیاه باشه، مثل شب؛ یا اینکه آبی باشه، مثل آسمونِ روز... موهات شاید رنگ خورشید باشه و یا رنگ شب و یا اینکه اصلا شاید خدا یادش رفته باشه به موهات رنگ بزنه...(با این موجود، یعنی خدا هم بزرگتر که شدی بیشتر آشنا میشی....)

اما جواب هیچ کدوم از این شاید مهم نیست... میدونی چرا؟ جوابت رو فقط همین حالا میتونی درک کنی. چون هنوز برات کسی اسمی نذاشته و هنوز بهت میگند کودک... تو الان یه انسان خالصی... انسان بدون اسم، بدون پول، بدون لباس، بدون دین و بدون خدا.... به خاطر همینه که برات نامه نوشتم. برات نامه نوشتم که بگم... این دنیات زیاد دوام نداره و تا چند سال بعد وارد دنیا آدم بزرگا میشی. دنیایی که توش همه چیزایی که بالا برات شمردم مهمه اما انسانیت دیگه... ديگه... ديگه شايد مهم نباشه....

یزرگتر که شدی، با یه سری کاغذ هایی آشنا میشی که بهشون میگند پول... باهاش همه کار میشه کرد. میشه یه آدم رو خرید، میشه باهاش انسانیت یه آدم رو نابود کرد، میشه باهاش یه بچه ی یتیم رو سیر کرد، میشه باهاش یه مملکت رو نابود کرد، میشه باهاش یه انسان مریض رو دوا و درمان کرد و بالاخره میشه باهاش همه کار کرد...مثل  این کاغذ پاره ها؛ یه چیزا ی فلزی هم هست که بهشون میگند فشنگ. عین کارکرد پول رو داره... همه کار میشه باهاش کرد. مهم اینه چقدر این دورانت، یعنی دوران انسانیت خالصت، توی ذهنت مونده باشه...

 بزرگتر که شدی، شاید یه روز عاشق بشی. اونوقت به معنی واژه ی قدغن پی می بری... پی می بری که بعضی چیزا قدغنه و بعضی چیزا که فکر میکردی مال توئه، اصلا هیچ مالکیتی بهش نداری... این چیزا متعلق به اسمته.. ولی یادت باشه که گفته بودم اسمی که دیگران برات گذاشتند مهم نیست... مهم اینه که اسمت انسانه و اینو هیشکی روت نذاشته. هیچ کسی به انسان مالکیت نداره....

مالکیت... بزرگتر که شدی، بیشتر با معنی و مفهوم این آشنا میشی. یه رابطه ی تنگاتنگ با اون کاغذ پاره ها و اون چیزای فلزی داره... بزرگتر که شدی حتما توی جنگی وارد میشی که یه جورایی به این واژه مربوطه... یا واسه قدرتمند تر کردنش میجنگی و یا برای نابودیش... بازم مربوط میشه چقدر به انسان بودنت وفادار باشی... نترس... اگه علیه ش بجنگی، تنها نمی مونی... خیلی ها بودن و جنگیدند و پیروز شدند... اگر چه شاید گوی های فلزی درون سینه هاشان نشت اما تک تک آنها به ستاره تبدیل شدند.

همون طور که گفتم، این نامه رو برات نوشتم چون که میدونم هنوز یک انسان عریانی... نوشتم تا بگویم همیشه یک انسان عریان باش...

انسان دشواريِ وظيفه است...

مهرداد

----------------

پ.ن1: الهام گرفته از يك ويدئوي تركيه اي كه براي حقوق بشر ساخته شده بود...

پ.ن2: اين روزا هي به سرودي كه يك گروه تركيه اي (به احتمال زياد Grup Yorum) براي مردم ايران اجرا كردند گوش ميدم... واقعا زيباست. اين سرود بر وزن سرود ايتاليايي Bella Ciao  (خداحافظ زيبا) هستش كه بعد از جنگ جهاني دوم بر عليه فاشيست آلمان و ايتاليا ساخته شد. اگر پيدا كرديد حتمن گوش كنيد... البته اين اجرا، اجراي دو زبانه- فارسي تركي- هست.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388 1:13 با قلم مهرداد |


به کدامین خدای تان لعنت بفرستم

خدای بدی هاتان

که از دستانش خون ها میچکد

یا

خدای خوبی هاتان

که قرنهاست در خواب ناز است؟؟؟

لعنت به خدا وندگارهاتان

که مرا خدایی نیست

که مرا جاودانه از خداهاتان دوری باد....

----------

پ.ن1: روزهای بدی است... روزهای زشتی است... به امید روزی هستم که وقتی صبح از خواب بیدار میشوم، خبر دستگیری آزادی خواهی را از صفحه ی منحوس مانیتورم نبینم . دیگر خسته شدم از بس فریاد زدم که "آزادش کنید". تا به کی؟ انگار دیگر باید فریاد ها طور دیگر فریاد زد.... آزادشان میکنیم....

پ.ن2: ایمان دارم که هیچ آزادی ای بدون هزینه به دست نمی آید و برای آینده ی روشن باید هزینه ای داده شود و خود نیز برای آینده آماده ی دادن چنین هزینه هایی هستم، زیرا که راهی که انتخاب کرده ام نه از روی احساسات زودگذر و نه از روی کینه است. بلکه  سالها در راه شناخت این راه کوشیده ام. اما انسان گاهی با دیدن بعضی تصاویر این اجتماع؛ از بعضی چیز ها دلسرد میشود. مخصوصن هنگامی که فرزند و مادری را در بند ببینی و در آن سوی دیگر کسانی که خود قاتل پدر این فرزند و شوهر این مادر هستند و خود را صاحب حرکت اعتراضی میدانند(!!!) اول به فکر سهم بندی منافع خود میباشند و سپس برای اینکه عریضه خالی نباشد، اشک تمساحی برای این پسر که خود یتیمش کرده اند، میریزند.

 انسان تا چه حد میتواند به فکر انسان دیگری نباشد؟؟

انسان دشواریِ وظیفه ست...

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 23:8 با قلم مهرداد |


 امروز ...

شاید هیچ شاهزاده‌ای به دنیا نیامد تا ملتی(!) به وجودش بنازد

شاید هیچ دانشمندی برای صلح جهان فرمول جدیدی برای ساخت بمب اتمی کشف نکرد

شاید هیچ اقتصاد دانی برای حل مشکل اقتصادی جهان، راه حل تازه‌ای ارائه نداد

شاید هیچ فیلسوفی تز تازه اش را بیان نکرد

شاید هیچ شاعری زاده نشد

شاید هیچ انقلابی رخ نداد

شاید …

اما

اما مطمئن که همین امروز ده‌ها کودک در آفریقا به خاطر گرسنگی جان دادند... میشناسی کجا را میگویم؟ آفریقا... قاره ای بر روی همین کره ی خاکی که رویش زندگی میکنیم. آفریقا بخار بازار های فصلی و جنس های مارکدارِ عرضه شده در آن مشهور نیست.... به خاطر سواحل زیبایش مشهور نیست... آفریقا به خاطر سیاهی اش مشهور است... به خاطر واژه ی گرسنگی مشهوره...


انسان دشواریِ وظیفه است....

+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388 0:18 با قلم مهرداد |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

يك مرد بي زر
ميتوانم بود
يك مرد بي زن
ميتوانم زيست
يك مرد بي آئين
ميتوانم مرد
يك مرد بي ميهن
توانم ماند
اما
در آن سامان كه استخدام يك وجدان
تنها دوخط ميخواهد و يك مهر
آنجا كه تاوان تنفس بر سر يك كوه
سنگين تر است از جعل يك تاريخ
آنجا كه قتل كودكي مسلول
آسانتر است از صيد يك ماهي
آنجا كه خون يك دل آزاد
ارزانتر از سرخاب يك رسواست
من هيچ نتوانم در آنجا ماند
يك مرد بي فرياد


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1389

خرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386


آرشیو موضوعی

پچ پچي با سايه
ورق پاره هاي شبانه


دوستان

كافه چي بي نام
لبخند اشك (شبنم)
عينك دودي (مهرانا)
Suicide Of Notes
دختر باران (آيلين)
ساغران
تولدي ديگر
Great Dreams
وبسايت رسمي شهيار قنبري
انجمن ترانه سرايان تبريز
ديگر كلبه ام
سه شنبه ي خاكستري
مريم علوي
يه پنچره(بهار)
يه پنچره(بهار)2
اسب وحشي سفيد (حميد)
دگر انديش ترسو (ياكاموز)
درد و دل(lمريم)