سر اومد زمستون شکفته بهارون گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
کوها لالهزارن لالهها بیدارن تو کوها دارن گل گل گل آفتابُ میکارن
توی کوهستون دلش بیداره تفنگ و گل و گندم داره میاره توی سینهاش جان جان جان توی سینهاش جان جان جان یه جنگل ستاره داره جان جان یه جنگل ستاره داره لبش خنده نور دلش شعله شور چشاش چشمه و یادش آهوی جنگل دور توی کوهستون دلش بیداره تفنگ و گل و گندم داره میاره توی سینهاش جان جان جان وی سینهاش جان جان جان یه جنگل ستاره داره جان جان یه جنگل ستاره داره پينوشت: با شنيدن اين سرود هميشه ياد خاطرات خوب كودكيم مي افتم. زماني كه پدرم يه كاست سرودهاي كوهستان رو ميذاشت و با حسرت گوش ميداد. آن زمانها مفهوم ترانه ها رو نمي فهميدم، اما علاقه ي خاصي به شنيدنشان داشتم. تا اينكه بعد از سالها از اينور و اونور با مفهوم اصلي اين ترانه ها آشنا شدم و همچنين دليل حسرت پدرم در موقع گوش دادن به اين سرودها. هر بار كه ميخواهم دلم را بزرگ كنم و يا براي انجام كاري دل و جرئت پيدا كنم، اين سرود رو زمزمه ميكنم. هميشه ياريم كرده. بارها شده بود كه تنها اين آهنگ رو گذاشته بودم و ساعتها تو اتاقم سفر ميكرد... تا اينكه چند ماه پيش قبل از انتخابات شنيدم كه اين سرود رو بازخواني كردند. براي تبليغ يكي از نامزدها... آقاي موسوي... نتوانستم بغضم رو نگه دارم... با دوستان بوديم... همه گريه كرديم... براي مرگ ترانه گريه كرديم. انگار كشتن صاحبان اين ترانه كافي نبود كه سرود هم كشت... وقاحت تا چه حد؟.... و روزهاي بعد هم گريه كرديم... و انتخابات... و بعدش ندانستيم كه گريه كنيم يا چه؟؟ باز هم زمزمه ي اين سرود آغاز شد... اين سرود باز هم به خلق برگشت. ديگر هركسي براي تبليغ نميخواندش... جايگاه دوباره اش را پيدا كرد... امشب باز اين ترانه را گذاشته بودم. گفتم اين حرفا كه ته دلم مونده بود اينجا بنويسم... ميدانم چنان بردي وبلاگم نداره، اما خوب بازم نوشتم.... اميدوارم هر سرودي براي انسانيت باشه و براي انسانيت استفاده شود ونه رنگ زدن بر ننگ! پي نوشت پي نوشت: مرا در موضع نندازين! :دي
هوس گناه دارم امشب. گناهي كه قرن ها قبل پدرم مرتكبش شد. آدم...
گمناهي كه حوا او را مجبور به انجام دادنش كرد. چه زيباست وقتي حوايت تو را به
گناه فرا ميخواند. گناهي كه حتي خدا هم آرزو ميكند كه كاش انسان بود و ميتوانست
مرتكبش شود. مطمئنم، قبطه ميخورد. آري گناهان زيبا مقدسند و بسيار پر عذاب. عذابي
كه به مانند مستي شراب است. مانند سرفه ي بعد از سيگار. اين مازاد لذت است كه لذت
را معني ميدهد. و اگر حوايي تو را وادار به انجام گناه كند، لذتش چندين برابر
ميشود.
يقين دارم هرگز كسي اينگونه فجيع كشتن خود بر نخاسته بود كه امشب من تصميم به
ارتكاب اين گناه را دارم. تنها راه رهايي از آتش جهنم، همانا ارتكاب اين گناه است.
رهايي از آتش جهنم و نويد گرماي بهشت. بهشت من... بهشتي كه من در ذهنم دارم. نه
بهشت ديگران كه به خاطرش به جهنم خود خو كرده اندكه همانا از بهشت گندشان مرا جاودانه
بي نصيبي باد!
پ.ن: متني كه در بالا خوانديد اونطور كه ميخواستم نشد. انگار راست
ميگوييد خيلي دارم سخت ميگيرم. اين روزها خيلي ماشيني شدم. فقط ميتونم مقاله
بنويسم. با زبان دگم و خسته كننده ي سياسي. مقاله هايي كه واسه صدتاشون يه كيلو
تره هم خرد نمي كنند. پينوشت نوشتن خيلي برايم راحت تر شده است تا متن اصلي...
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 2:8 با قلم مهرداد
|
خویشتن را باور کن هیچ کس چون تو نخواهد آمد هیچ کس بردر این خانه نخواهد کوبید شعله روشن این خانه تو باید باشی هیچ کس چون تو نخواهد رویید چشمه جاری این دشت تو باید باشی هیچ کس چون تو نخواهد جوشید ریشه ها می گویند ما تواناتر از آنیم که می پنداری باز کن پنجره را صبح آمده است باز هم منتظری ؟؟؟!! تک سواراین جاده تو باید باشی وان خدا می خواهد ، تو " خود آیی " باشی بر پهنه خاک نازنین داس بی دسته ما سالهاست خوشه نارسته بذری را می چیند که بدست پدران ما در خاک نریخت کودکان فردا خرمن کشته امروز تو را می جویند خواب و خاموشی امروز تو را در نگاه فردا ؛ در حضور تاریخ هیچ کس بر تو نخواهد بخشید ..
اسم اين قسمت را پ.ن بگذاريد(!):
مدتها بود به وبلاگم سر نميزدم. حتي براي چك كردن نظرات هم نمي آمدم. نميدانم سرم شلوغ بود و يا حوصله نداشتم. به هر حال نمي آمدم. تازه گي ها علت خيلي چيزها رو نمي يابم. جز علت يه چيز كه (!). اونم لازم نيست هركسي بدونه. :دي!
اين شعر رو دوست خوبم بهار براي يكي از پستهايم به عنوان نظر گذاشته بود. امروز كه داشتم كامنتهاي قديمي رو چك ميكردم، چشمم به شعر افتاد و ديدم بد نيست براي پست جديد. به سه دليل زير: (قبل از هرچيز: متشكرم بهار خانوم!)
1- اينكه بسيار شعر قشنگي است!
2- مدتي هست كه با قلمم بيگانه شدم. خيلي دوست دارم باهاش آشتي كنم، اما نميدونم چرا نميشه. ميخوام شروع تازه اي با قلمم بكنم؛ اما انگار قلمم با زندگيه قبليم بيشتر خو داشت. زندگياي كه اگر قلم نبود، بسيار وقتها ميخواستم تمامش كنم. كاري نداشت....
3- ... (پيدا نكردم)
ميخواهم باز هم بنويسم. اما نه مثل قبل. يه جور ديگه. متفاوت. بايد بنويسم نه مثل قديما كه براي تخليهي ذهن درگيرم مينوشتم؛ براي نوشتن، بايد بنويسم. به قول پاسكال: هدف شكارچي خرگوش نيست، شكار است....
سخن آخر اينكه: حال، بهترين زمانهاست. گذشته را ديده و تجربه كرده ايم و آينده هم قرار بيايد. حال را زندگي بايد كرد.
**** هرگز به پايان نهانديشيدهام.... (البته سعي ميكنم) ]شما هم سعي كنين![
:دي
آخر از همه اينكه: اين پست را گذاشتم كه چيزي نوشته باشم. همين...
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 0:21 با قلم مهرداد
|
من (در ذهنم):
كِي سوار اين ماشين شدم؟ انگار قبل از حركت خوابم برده بود و تازه بيدار
شدم و. آري- تكانهاي ماشين مرا بيدار كرد. انگار جاده در دست تعمير است
اما هيچ تابلوئي اينو تاييد نميكنه.حالت تهوع دارم.... انگار يه جاده ي
قديميست كه ديگر آسفالتش خراب شده است. به چه مقصدي سوار ماشين شدم؟ خودم
كه مقصد رو انتخاب نكردم. گفتند كه سوار اين ماشين شو. وانگار بعد از سوار
شدن خوابم برد و حال با تكانهاي ماشين بيدار شدم. اه... عجب جاده ي خرابي.
انگار سنگلاخ است. انگار نه... واقعا! اصلا آسفالت نيست. بعضي جاها را صاف
كرده اند.. خدا پدرشان را بيامرزد. از وقتي سوار ماشين شدم به اطراف توجه
نكرده ام. به اطراف جاده... انگار خوابم برده بود و حال با تكان هاي ماشين
بيدار شدم.حالت تهوع دارم....... گاهي جنگل، گاهي بيابان، گاهي دريا، گاهي
مزارعي كه در آن كشاورزان جان ميكنند و گاهي هم ساحلهايي كه مردم بي غم در
آن آفتاب مييرند(البته از اينجا بي غم ديده ميشند). گاهي كارخانه هايي كه
كارگرانش نان شب ندارند و گاهي رستورانهايي كه همه ي چنگالهاي نقره اي
دارند... كاخ هاي سر به فلك كشيده كه گاهي چند سرباز از آن محافظت ميكنند
و كمي آن طرفتر خرابه هاي كاخ هاي پيشين كه منزلگاه آهو و روباه و شده
بود... شوفر كه آهنگ نميزاره... خودم بخونم شايد حالت تهوع ام رفع شد:
رهگذار عمر سيريست در دياري روشن و تاريك
رهگذار عمر راهيست بر فضايي دور يا نزديك
كس نميدان كدامين روز مي آيد
كس نميداند كدامين روز ميميرد
ميخواهم پياده شوم... انگار اينجا هوا كم است... مي خواهم بروم بيرون كمي
هوا بخورم و سيگاري بكشم... اه دست اندازهاي لعنتي... سرم را درد ميكند.
حالت تهوع دارم... سيگاري بايد بكشم....
من: آقا شوفر لطف ميكني اين بغل نگه داري يه هوايي بخوريم...
شوفر(بدون اينكه چشم از جاده بردارد): نه نميشه عجله داريم!
من(با حالت كلافگي): باشه، من همينجا پياده ميشم.
شوفر(بدون اينكه چشم از جاده بردارد ): نه نميشه، عجله داريم! منتظرت هستند...
من: منتظر من؟ كي؟
شوفر( بدون اينكه چشم از جاده بردارد) يه فرشته ي سياه پوش با يه داس
من (با حالت تسليم): كجا؟
شوفر (بدون اينكه چشم از جاده بردارد): نميدونم... سر راه پيدامون ميكنه!
من ( چشم به جاده) : بيرحمانه؟
شوفر (در حالي كه به عقب برگشته است): شايد هم ملتمسانه
من(با خودم): مناظرگاهي چه زيبايند....
مهرداد
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 23:28 با قلم مهرداد
|
ديروز به محله ي دوستم رفته بودم. محله اي كه بسيار با محله ي ما فرق داشت. همه چيز فرق داشت، حتي گنجشككهايي كه در آنجا آواز مي خواندند. در مغازهاشان نيز اجناسي كه عرضه داشتند بسيار با ما فرق داشت، در حاليكه فقط چند كوچه با ما فاصله داشتند، البته زماني... مغازه هايي را يافتم كه دوستم گفت قصابي است. بسيار تعجب كردم، زيرا در قصابي محله ما گلهاي رنگارگ بخصوص گل سرخ ميتوانستي ببيني اما آنجا چيزي بنام گوشت بود. در واقع در محله ما به آن مغازه ها گل فروشي ميگوييم زيرا هرگاه بخواهيم به ديدن فرد محترمي برويم بايد از آن گلها(يعني همان گوشت محله ي دوستم) ببريم! راستي در قصابي محله ما نيز گوشت ديده ميشود با اين تفاوت كه اين گوشتها هميشه خندانند. آخه تو محله ي ما جرم هركسي كه از روي يك انديشه نو لبخندي كند، نمايش در ويترين قصابي است!! حتي آبي كه در جوهاي آنها روان بود با ما فرق داشت. در جوي هاي انها آبهايي روان بود كه البته كثيف بودند اما مثال آن آبها را من در شير آشپزخانه مان ديده بودم! بجايش در محله ي ما از جوي ها آبهايي به رنگ سرخ هميشه جريان دارد كه يا از مغاز هاي قصابي سرچشمه ميگيرند يا از خانه ي مادران.... در آنجا تنديسي را يافتم كه مردم آن محله به آن احترام زيادي ميگذاشتند. تنديس شبيه همان ابزاري بود كه قبلا آنها را در سرزميني ديدم كه مجرمان با آن راهها را صاف مي كردند(همان كساني كه جرمشان هشياري در تاريكي شب بود.). ياد تنديس محله ي خود افتادم. تنديسي خنده آور كه مردم از ترس شمشيري كه در دست نگهبان وجود دارد با آن احترام مي گذارند. از دوستم پرسيدم مكان عبادتتان كجاست؟ گفت مردم ما يا به آنجا ميروند يا به آنجا.... ديدم مكانهايي كه نشان ميدهد در محله ي ما كتابخانه و دانشگاه ميگويند. جاهايي كه در نظر مردم محله ي ما مكانهاي كفر است مگر اينكه كتابهاي 1400 سال پيش را بخواني!! دردني هاي زيادي را در آنجا يافتم كه اگر بخواهم همه شان را برايت تعريف كنم خروس خانه دهان به شكايت باز ميكند. در آخر از دوستم آدرس دقيق محله شان را پرسيدم تا به آنجا كوچ كنم گفت: اينا همان محله ي خودت است اگر قصاب محله ات را بكشي......
مهرداد
پ.ن1: اين مطلب را تقريبا سال پيش هم در وبلاگ گذاشته بودم. ديدم خالي از لطف نيست دوباره پخشش كنم. پ.ن2: شايد از تنبليم باشد كه دوباره اين پست رو گذاشتم اما دليل ديگري هم دارد! پ.ن3: دقيقه اي سكوت براي گرامي داشت آرزوهاي مرده... و سالها فرياد براي زنده كردن و زنده نگه داشتنشان....
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 0:56 با قلم مهرداد
|
بر شانهي ِ من کبوتريست که از دهان ِ تو آب ميخورد
بر شانهي ِ من کبوتريست که گلوي ِ مرا تازه ميکند.
بر شانهي ِ من کبوتريست باوقار و خوب
که با من از روشني سخن ميگويد
و از انسان ــ که ربالنوع ِ همهي ِ خداهاست.
من با انسان در ابديتي پُرستاره گام ميزنم.
□
در ظلمت حقيقتي جنبشي کرد
در کوچه مردي بر خاک افتاد
در خانه زني گريست
در گاهواره کودکي لبخندي زد.
آدمها همتلاش ِ حقيقتاند
آدمها همزاد ِ ابديتاند
من با ابديت بيگانه نيستم.
□
زندهگي از زير ِ سنگچين ِ ديوارهاي ِ زندان ِ بدي سرود ميخواند
در چشم ِ عروسکهاي ِ مسخ، شبچراغ ِ گرايشي تابنده است
شهر ِ من رقص ِ کوچههاياش را بازمييابد.
هيچکجا هيچ زمان فرياد ِ زندهگي بيجواب نمانده است.
به صداهاي ِ دور گوش ميدهم از دور به صداي ِ من گوش ميدهند
من زندهام
فرياد ِ من بيجواب نيست، قلب ِ خوب ِ تو جواب ِ فرياد ِ من است.
□
مرغ ِ صداطلائيي ِ من در شاخ و برگ ِ خانهي ِ توست
نازنين! جامهي ِ خوبات را بپوش
عشق، ما را دوست ميدارد
من با تو رويايام را در بيداري دنبال ميگيرم
من شعر را از حقيقت ِ پيشانيي ِ تو در مييابم
با من از روشني حرف ميزني و از انسان که خويشاوند ِ همهي ِ
خداهاست
با تو من ديگر در سحر ِ روياهايام تنها نيستم.
۱۳۳۴شاملو
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 18:59 با قلم مهرداد
|
سالهاست که مي آيد . مي آيدنسخه اشرا تجديدو
ما رانيز با ادبيات زنده و متجسم آشنا مي کند و مي رود. تا بار ديگر ... بيايد. کلامي،سخني
بگويد و ما را با بعد ديگري از ادبيات آشنا سازد و يادي ، خاطره اي در ما به جا
بگذارد وبرود.
مي آيد.آزمايشش را ميدهد ؛ تا آزمايش آماده شود،فرصتي ست
براي من که با او چائي بنوشم وگپي بزنم.او از خاطرات دورش، ازجواني،از ميانسالي، ازکارش،دوستانش،انگيزه
ها وآثارش بگويد .صميمي و ساده و بي پيرايه، اما پراست .تا تو با او اخت شوي و آنگاه بگشايد دريچه دل را
و بگويد گفتني ها را. مي گويد،بي شائبه ي از خود بزرگ بيني ها.چيزي را که نمي
داند،يا اثري را که نخوانده است ، موردي را که نديده است ؛ خيليساده مي گويد که : نمي دانم... نخوانده ام ....
نه ديده ام.خيلي راحت . اما اينموارد کم
هستند .بخصوص در مورد آثار. چونکه او سالهاي شکوفايي ادبيات اين مرزو بوم را زيسته
و خودش در شکوفايي آن سهم بسزايي داشته است. درمتن اش بوده است ..اما بر خود نمي
بالد،که بلي!من چنان و چنين کردم. به
يادش مي آورم،ازچيزهايي که مي دانم و آن وقت شروع مي کند به توضيح
دادن.بي هيچ شاخ و برگي ماجرا را تعريف مي کند اما چنان واضح وعميق مي گويد که در
خاطرم نقش مي بندد..افسوس مي خورم که چرا آنهارايادداشت
نکردم.که اکنون به آنهامراجعه مي کردم.و
خيلي حس و حالهايي که در ان موقع داشتم در آن ياداشتها منعکس ميشد و مي ماند. بگذريم که کوتاهي کرده ام. اما در
ديدارهاي زيادي که با استاد داشتم و دفعاتي که در منزلشان بودم و يا در مجالس
همنشين اش...چيزهايي به يادم مانده است. فکر
مي کنم که پرداختن به برخي از آنها خالي از لطف نباشد.
استاد بيش از ٦٠ سال است که با ادبيات زندگي کرده .
با بزرگان بسياري نشست و برخاست داشته ، همکاري کرده است . از جمله با عبدالله
توکل،دکترخانلري، دکترساعدي،آل احمد ، ابوالحسن نجفي ، جلال خسروشاهي . سر دبير
مجله سخن و چند مجله ي معتبر ديگر بوده ، سرپرستي فرهنگ آثاربه عهده اش بوده و... خلاصه بگويماستاد رضا سيد حسيني يکي از قطبهاي مؤثر در
پيشرفت و توسعه ادبيات فارسي بوده وهستند.
اين چه رازي است كه هر بار بهار با عزاي دل ما مي آيد كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است واين چنين بر جگر سوختگان داغ بر داغ می افزايد
پ.ن: نميخواستم چيزي در مورد بهار و عيد بنويسم، زيرا كه هر چه در دالانهاي ذهنم گشتم خاطره ي خوشي از اين چند روزه پيدا نكردم. اما خوب، حال نوشتم...
چند روزي كه فرقي با روزهاي ديگر ندارد. 24 ساعت. با طلوع خورشيد آغاز ميشود و در تاريكي شب نا پديد. حال كه فكر ميكنم ميبينم كمي هم از اين روزها بدم مياد... بازهم نميدانم چرا. شايد بخاطر اينكه در اين روزها مردم بيشتر درون خودشان ميلولند. آري، ميرند تو خودشون. فقط به فكر اين هستند كه لباس تازه چي بخرند، ماشين تازه شان براي سال جديد چه رنگي و چه مدلي باشه؟ رنگ موهاشان واسه سال جديد چه رنگي باشه و يا اينكه 9 دسته از موهاشون را highlight كنند يا 15 دسته اش را!!! ديد و بازديد هاي عيدي هم چيزي نيست جز اينكه پز مدرك زپرتيه بچشون رو به رخ ديگران بكشند و يا از لوستر 4 ميليوني كه سفارش داده بودند ولي براي عيد آماده نشده، براي همسايشون تعريف كنند.
نسيم بهار هر چه باشد، نمي تواند دوستانمان را كه الان در اوين و يا هر دانشگاه (!) ديگر هستند، آزاد كند و با خود بر سر سفره هاي هفت سين ببرد. نسيم بهار هيچوقت نميتواند جاي زنداني و زندانبان را عوض كن....
نسيم بهار هر چقدر هم شفا بخش باشد، هيچگاه نمي تواند نان را از سرسفره ي فلان سرمايه دار بر سر سفره ي آن مادري بياورد كه براي تامين خرج تحصيل بچگانش تن به كثافت هر نامردي ميفروشد...
باران بهاري هر چقدر براي ما لطيف باشد، براي آن كودك كارتون خواب كنار خيابان نفرت انگيز است...
بهار هر چه باشد، هر كه باشد، اكنون ديگر براي من زيبا نيست....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 2:21 با قلم مهرداد
|
يك مرد بي زر ميتوانم بود يك مرد بي زن ميتوانم زيست يك مرد بي آئين ميتوانم مرد يك مرد بي ميهن توانم ماند اما در آن سامان كه استخدام يك وجدان تنها دوخط ميخواهد و يك مهر آنجا كه تاوان تنفس بر سر يك كوه سنگين تر است از جعل يك تاريخ آنجا كه قتل كودكي مسلول آسانتر است از صيد يك ماهي آنجا كه خون يك دل آزاد ارزانتر از سرخاب يك رسواست من هيچ نتوانم در آنجا ماند يك مرد بي فرياد